گذرگاه


یادمه تو دوره راهنمایی یه داستانی شنیدم از دختری که میگفتن چشم بصیرت باز کرده!!!! چیزایی میبینه که طاقت دیدنش رو نداره! و حتی نمیتونه تو صورت پدر و مادرش نگاه کنه!!

انوقتا نمی دونستم این چشم بصیرت که میگن چیه!! ولی با توجه به اون چیزی که برا اولین بار شنیده بودم جرات میخواست داشتنش!

برام جالب شده بود. بهش فکر میکردم و از کسایی که ممکن بود چیزی بدونن در مورد چشم بصیرت میپرسیدم و معمولا همه یه جوری به دین و این چیزا وصلش میکردن!!

بعد از مدتی یه چیز واضح شده بود برام، اونم این که اونی که چشم بصیرت داره  (اگه همچین چیزی موجود باشه تو این دنیا)میتونه چهره واقعی ادما رو و شکل واقعی همه چیز رو ببینه! خوب چشم بصیرت که نداشتیم برا همین رفتیم دنبال یه سری کتابای روانشناسی و چهره شناسی و کتابایی از این قبیل! حالا که فکر میکنم برام خنده داره ولی اونوقتا هر ادمی رو که میدیدم اول یه چیزی حس میکردم از شخصیت کلیش(این اون چیزی بود که اونوقتا بهش اطمینان کامل داشتم که با اون حس اولیه می فهمم ادما چه شخصیتی دارن!) بعد به بینی و دهان و ناخن و اینا دقت میکردم تا شخصیت دقیقشون رو حدس بزنم!!!!

خلاصه از چشم بصیرت رسیدیم به روانشناسی و ماتریکس دیدن و این حرفا! بعد تو یه نقطه ای فهمیدیم که چیزی که لازمه روش تمرکز بشه خودمونیم نه دیگران!! پس تصمیم گرفتیم چشم بصیرتمون رو، رو به درون خودمون باز کنیم و ....... این قصه هنوز ادامه داره!

این قصه هنوز ادامه داره ولی دیگه محدودیتی برای دیدن نیست. در حال حاضر به این معتقدم تو این دنیا لازمه که ادم همه چیز رو ببینه! از درون و بیرون خودش گرفته تا درون و بیرون یه شاخه گل که تو یه دشت بهش میرسه!میشه همه چیز رو دید! میشه همه چیز رو همونطوری که هست دید! فقط لازمه بخوای که ببینی!

نکته: توی هر جاده ای که باشی سرت رو به هر طرف که بچرخونی یه چیز متفاوت میبینی! درسته که سر ما مثل جغد 360 درجه نمی چرخه ولی بد نیست تو هر مسیری علاوه بر روبرو گاهی به اطرافمون هم نگاه کنیم!

بدون شرح:

الان که من راحت نشستم پشت میزم و دارم مینویسم! یکی از نزدیکانم دچار افلاس مالی شده! پدرم هنوز به نبودن مادرم عادت نکرده و در عذابه! برادرم تو یه دوره از زندگیشه که همیشه ازش میترسیده! و......

دیدن بخشی از تصویر زندگی اونها و مسائلی که دچارش شدن نه چشم بصیرت می خواد نه چشم مسلح ولی تفکیک واقعیت زندگی اونها و خودم به عنوان یه فرزند و یه خواهر چیزیه که این روزا فکرم رو بدجوری مشغول کرده! گاهی وارد صحنه میشم یه کاری میکنم! گاهی خودم رو از داستان زندگیشون می کشم بیرون و فقط نگاه میکنم! و باید اعتراف کنم که بیرون ایستادن سختتره ولی در کل به یه واقعیتی معتقدم که خیالم رو راحت میکنه و اونم اینه که : هر کسی سرنوشت خودش رو زندگی میکنه و اگر لازم باشه چه بخوای چه نخوای در اون سرنوشت دخیل میشی، چه با اثر مثبت چه بی اثر مثبت!!!



 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 9:13  توسط سهیلا  |