تبليغاتX
گذرگاه

گذرگاه

 

 

چشمانم را بسته ام /در كوچه ي پشتي راه مي روم /كوچه ي گلها!/صداي رود

هست/بوي خاك هم/و صداي خش خش برگهاي خشك /پرنده ها هم

هستند /گنجشك و كلاغ و مرغ دريايي گويا /و ناگهان صدايي كه نگرانم

ميكند /بوق ماشيني كه تمام ارامش راه را ربوده به مغزم فرمان خطر ميدهد!

.

.

چشمانم بسته اند/ و خدا را شكر

كه زير عينك افتابي كسي چشمان بسته ام را نمی بیند!

 

 

در پي هر گريه

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

                                         " فریدون مشیری "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:35  توسط سهیلا  | 

 

مسیر حرکت استعداد ها

 

زندگیمون تو چه مسیری بارورتر بوده؟ و یا به عبارتی جهتی که برای هدایت توانایی هامون انتخاب کردیم در چه زمینه و یا شاخه ای قرار داشته؟

گویا یک موقعیت زمانی مکانی و .... هست که اسمش مقصد/هدف/خواسته (یا هر چیزی که اسمش رو بگذاریم ) هستش و این موقعیت انتخاب شده از طرف ما یا هر قدرتی ما رو قالب بندی میکنه و فریم شخصیتی  و هر گونه خصوصیت ظاهری و باطنی ما رو می سازه!!

مثلا دیدین که خصوصیات بارز هنرمندا/سیاستمدارها/معلم ها و...... خیلی به هم شبیه!

این یعنی زندگی ما چه بخوایم چه نخوایم در مسیر هدفی تعیین شده در حرکته چون به نوعی استعدادها و خصوصیات مرتبط باون در ما تعبیه شده و حالا کار ما این وسط چیه؟

شاد بودن و یا غمگین زندگی کردن/خوش خلق بودن و یا اخلاق تند داشتن و ...... هیچ کدوم از اینا نه خوب یا بد نیستن اینا هر کدوم وسیله ای در جهت پیشبرد ما در مسیر حرکت استعدادهامونن. حالا این که کدوم وسیله رو انتخاب کردیم به کدوم بخش از اهدافمون مربوط میشه؟

گویا تمام دنیا داره از یک قانون ساده و به ظاهر پیچیده پیروی میکنه! ظاهر پیچیده اون هم به کم بودن اگاهی ما مربوط میشه (که البته این اگاهی هم برای ما محدوده گویا) ولی در هر حال دیدن ارتباط بین اجزائ طبیعت خیلی هم سخت نیست!

مثلا یکی دو روز پیش موقع درست کردن غذا یه لکه ای رو لباسم افتاد بلافاصله شستمش و برام جالب بود با این که لکه رنگی بود هیچ اثری روی لباسم نموند! در حالی که لکه ی مشابهی رو که به فاصله یک روز  شسته بودم هیچ وقت نتونستم کاملا پاک کنم! همین حالت تو سیستم فکری و عاطفیمون صدق میکنه! مثلا اگر هر ناراحتی رو بلافاصله حل و فصل کنیم و از دلایل و اثراتش در خودمون و دیگران اگاه بشیم اثر عمیقی در ما نخواهد گذاشت اما در صورت گذشت زمان ممکنه به یک گره یا عقده فکری تبدیل بشه و زندگیمون رو به هم بریزه و اونوقته که پاک کردنش از ذهنمون پر زحمت و یا امکان ناپذیر میشه!!!

 

خواسته های ما هم به نوعی در مسیر این اهداف قرار داره! حالا اگه ما به اندازه کافی اگاه باشیم و خواسته هامون رو خودمون انتخاب کنیم با تلاش متناوب به اون میرسیم و در نهایت ما در جریان رسیدن به اون خواسته ها  شکل و فرم مورد نیاز اونها رو خواهیم گرفت! حالا اگه اگاه نباشیم کی این خواسته ها رو برای ما تعیین میکنه؟

 

ادامه دارد .....

 

فریبای عزیز می دونم که هیچ چیز تسکین این درد نیست فقط برای تو خانواده محترمت از خدا صبر میخوام.

روحشون شاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:24  توسط سهیلا  | 

 

میدونین چیه؟ به نظر میاد اگه بدونیم چی می خوایم زندگی تو این دنیا اونقدرا که به نظر میاد پیچیده نخواهد بود!! 

فعلا همین (داریم دنیال ادرس دقیق خواسته هامون می گردیم )

 

 

رود جوان شده از باران پاییزی

جاری و

پر خروش و

گل آلود

درست مثل جوانی من

جوانی تو

جوانی ما انسانها

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:0  توسط سهیلا  | 

 

یک اصل متافیزیکی وجود دارد که خلاصه آن این است:

به محض اینکه شما خودتان را چیزی می نامید هر آنچه خلاف آن است اتفاق می افتد.

این قانون تضادها است. قانون صراحت دارد به اینکه٬ تا تو آنچه را نیستی٬ نشناسی نمی توانی آنچه را که هستی تجربه کنی!

شما نمی توانید گرمی را احساس کنید مگر اینکه قبلا سردی را تجربه کرده باشید. اگر شما خود را آدم شکیبایی می نامید مطمئن باشید چیزی که خلاف شکیبایی است در زندگی تان اتفاق می افتد. به شما فرصتهای زیادی داده می شود تا آنچه را ادعا می کنید هستید٬ درک کنید٬ بشناسید و تجربه کنید.

این قانون تضادها است. شما می توانید همیشه متکی به آن باشید. چاره ی درد این نیست که شما آرزو کنید ای کاش هر چیزی غیر از آنچه رخ داده اتفاق می افتاد٬ بلکه بهتر است در مقابل نحوه ی وقوع پدیده ها٬ واکنش متفاوتی نشان دهید. به عبارت دیگر ٬ به هبچ وجه واکنش نشان ندهید بلکه "خلق" کنید.

ما زمانی "خلق" می کنیم که به طور کاملا متفاوت رفتار کنیم٬ گویی چیزی نظیر آن تا کنون اتفاق نیافتاده است.

 

                                                                                                              (کتاب) جلد اول -گفتگو با خدا

                                                                                    نیل دونالد والش/توراندخت تمدن

 

پ.ن ) مدعی چی شدیم که  به این حال و روز دچار شدیم ؟! خیال فهمیدنش رو داریم؟

 

                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:13  توسط سهیلا  | 

 

گویا همه چیز بی رنگ شده تو دنیام! هیچ خبری نیست! نه اراده ی کاری نه شور و شوق رنگ دادن به روزها و نه انگیزه ای برای شروع! انگاری از همیشه ی عمرم تنهاترم و بی هدفتر! اینقدر نا امید نوشتن رو دوست ندارم ولی چه کنیم که شرح حالمان این شده!

میدونم برای تغییر وضعیت باید یه تکونی به خودم بدم یه حال و هوایی عوض کنم و یه زحمتی بکشم اما راستش نمی دونم که چی می تونه یه انگیزه ی خوب بهم بده که شرایط رو تغییر بدم! و شاید مسئله اصلی هم همین باشه بی انگیزه و بی هدف شدم یا بودم و حالا شدت پیدا کرده!

انگار همه ی روزها و شب ها به هم وصل شدن و هیچ فرقی بین خواب و بیداری نیست برام! انگار تصاویر بدون وقفه از جلوی چشام میگذرن و من فقط نگاهشون می کنم! بدون هیچ حرکتی یا عکس العملی!

 

 

صبح شده است

و من در هوای مهتابم

چشمهایم خواب آلودند

و من گم شده در هیاهوی خیال

سوار بر قایقی بر آبم

.

.

صبح شده است

و رویاهایم بر گلبرگ های نا امن بی تابی

شبنم شده اند

و من واژه واژه زمزمه می کنم 

پاره پاره بودن را در عالم خیال

.

.

صبح شده است و من هنوز در

خ

و

ا

ب

م

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط سهیلا  | 

حسرت

 

شما رو نمی دونم ولی من همیشه یه گوشه ی ذهنم دارم به گذشته و جریاناتی که در اون اتفاق افتاده فکر میکنم و گاهن حسرت اون روزا رو میخورم! قسمت جالب جریان اینه که وقتی اون لحظات رو در گذشته طی میکردم  اوضاع به شیرینی و قشنگیه وقتی که مرورشون میکنم نبوده!!!! و تنها نکته در ماضی بودن اونهاست!

بعضن به خودم میگم که: یه دوره ای با یک روشی زندگی کردی خوش بودی ناخوش بودی درست! قبوله! ولی اونا همه تموم شده و تو الان دوباره در حال آفرینش چیزی هستی که شاید یه روزی در آینده بشینی و دوباره هسرتش رو بخوری! پس چرا بی خیاله ماضی نیستی؟ چرا همیشه از دست داده ها شیرین تر از داشته ها هستن؟ چرا ما ادما هیچ وقت متوجه این لحظه مون نیستيم؟!

گاهي كلي زحمت ميكشيم براي يه تغيير كوچولو / زمان ميگيذاريم/ سرمايه گذاري ميكنيم چه جاني چه مالي ولي گرايش به گذشته همه چيز رو به باد ميده! گاهي حتي نمي دونيم از گذشته چي مي خوايم و يا همونطور كه گفتم حتي لحظه هاي سختي رو در گذشته شيرين ميبينيم ولي با حسرت به اونها مي چسبيم و از همه چيز دور ميشيم! از همه چيز و حتي خودمون!

من فكر مي كنم گاهن دليل اين برگشتهاي ذهني تمام نبودن بعضي چيزها در خاطراتمونه. گويا يه جايي اون گوشه كنارا چيزي ناتموم مونده و ما رو به سمت خودش ميكشونه و ما رو در حسرت خودش نگه داشته!

شايد همونطور كه سالكان و بزرگان گفتن سپري كردن هر دم زندگي و بودن در اون راز گذر كامل از طونل زمان باشه! به اميد روزي كه بتونيم در لحظه زندگي كنيم. خالي از هر حسرتي به ........

 

چشم به آینه ی خیال دوخته ام

و رویا هایم از آنسوی آیینه

در حسرت ـ واقعیت بودنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط سهیلا  | 

 

 

هيچ به اين فكر كردين كه تو وجود آدما چي ميگذره؟ تو ذهن دوستت ، همسرت  و يا پدر و مادرت چه چيزي در جريانه؟

چند سال پیش يه فيلمي ديدم كه يه فرشته وارد يه جسم زميني شده بود و با اشتياق زيادي انسان بودن رو تجربه ميكرد! و به محض وارد شدن به جسم مذكور خصوصيات يك انسان رو پيدا كرده بود، مثلا از غذا خوردن لذت ميبرد، عاشق مي شد و ...

يادمه بعد از ديدن اين فيلم حس عجيبي داشتم دستام رو با دقت نگاه مي كردم ، گويا تا به حال اونها رو نديده بودم يا وقتي از پاي تلوزيون بلند شدم انگار يه پديده ي كاملا تازه رو تجربه ميكردم! گويا داستان اثر عميقي روم گذاشته بود! يه حس دلنشين و البته يه ترس پنهان كه گویا در اثر تفكيك ذهنم از جسمم بود!

ديدن فيلم رو با هيجان به دوستانم و اطرافيانم پيشنهاد ميكردم و بعد از ديدنش ازشون سئوال ميكردم ببينم چه حسي از ديدن فيلم داشتن، اكثرا دراماي فيلم رو دوست داشتن ولي خبري از اون حس عجيب نبود!

بعد يه چيز عجيبي نظرم رو جلب كرد اين كه اونها چطور موقع تماشاي فيلم به اون نكته هايي كه از نظر من جالب بود توجه نكرده و من انتظار داشتم اونها هم مثل من فكر كرده باشن و برداشتشون از فيلم با برداشت من همسان باشه!و از جهتي اينكه اونها در اون لحظات به چي فكر ميكردن و يا چه چيزي توجه اونها رو جلب كرده بود هم برام سئوال بود.

بعد از اون جريان و اتفاقات متوالي متوجه شدم ما ادما با اينكه تو صحبتهامون انسانها رو كاملا از هم و از خودمون تفكيك ميكنيم و ميدونيم كه اونها نظرات و خواسته هاي خودشون رو دارن اما ناخوداگاه انتظار داريم همه مثل ما فكر كنن! انتظارتشون شبيه ما باشه ! از خواسته هاي ما پيروي كنن و از همه مهمترخواسته هامون رو اونطور كه ما مي خوايم بپذيرن!

اين جريان رو وقتي كه از دست كسي عصباني هستيم ميشه به وضوح ديد! وقتي طرف مقابلمون انتظاراتمون رو از روش خودش براورده كرده و ما نمي تونيم جلوي خشم خودمون رو بگيريم!! چرا؟ چون طرف از روشي متفاوت از روش ما عمل كرده!!

مقدمه ي طولاني بود براي ياداوري يه مطلب كوتاه ولي مهم! و اون اينه كه: براي همراه شدن با ادماي اطرافمون، پذيرفتن اونها همونطور كه هستن اصل مهميه و براي درك اين مسئله لازمه اونها رو بهتر بشناسيم و از خواسته ها و خصوصياتشون با خبر باشيم و البته براي كسب اين اگاهي، بهتره اول از خودمون شروع كنيم!

 

پ.ن.۱) لازم بود اين جريان رو به خودم ياد اوري كنم و اينجا نوشتن بهترين روشه برا از ياد نبردنش!

پ.ن.۲) ممکنه در نوشته های اینجانب کمی اشتباهات املائی باشه که امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید (بی خیال  )

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:39  توسط سهیلا  | 

زمان

 

گذر زمان همونقدر كه سريع به نظر ميرسه به همون اندازه نرم و آهسته مياد و از بين تار و پود زندگيمون ميگذره، اونقدر ظريف كه ديدن رد پاي عميق اون روي فصلهاي عمرمون مشكله!

با اين كه آدم آرومي به نظر ميام هميشه تو زندگيم عجول بودم، براي گذشتن از هر مرحله از زندگيم با نهايت سرعت پيش رفتم و از لك و لك كردن فراري بودم، هميشه اينطور بوده اما، گويا يه چيزايي داره عوض ميشه ! ديگه براي هيچ كاري عجله ندارم !

ديدین بعد از يه تاب بازي پر حركت و پر هيجان، آدم دلش ميخواد كه سرعت رو كم كنه سرش رو بگذاره  رو زنجير تاب و  آروم آروم حركت كنه؟ گويا  اين دوره از زندگيم اينجوري شده!

خيلي چيزا عوض شده،‌ خيلي چيزايي كه شايد يه وقتي حتي آرزوي تغيير اونها برام غير ممكن به نظر مي اومد، ولي حالا اتفاق افتادن و من در مسير اين تغييرات قرار دارم!

زمان، چاشنيه ضروري و ناملموس اين دنيا، طعم زندگي رو غير قابل تصور ميكنه و ما آدما هميشه در انتظاريم، هميشه منتظر ...

من هميشه منتظره يه اتفاق بودم، يه اتفاق كه منقلبم بكنه! يه چيزي كه  جدام كنه از اين قالبي كه براي خودم ساختم يا خواستم كه ديگران براي من بسازن! اما كم كم دارم متوجه ميشم كه اون اتفاق مثل بذري كه روي خاك پاشيده ميشه تو لحظه هاي زندگيم پاشيده شده و محصولش شده يه عمر زندگي و این همون اتفاقه!

هيچ چيز، هيچ وقت، به تماميتي كه ما منتظرشيم نميرسه. هميشه نويسنده نمايشنامه ي ما يه سر نخي رو به دست زمان ميده تا اين نمايش رو طولاني تر كنه، تا جايي كه اون نقش رو از ما بگيره و به بازيگر جديد بده! و قصه ي ما هميشه بوده، هست و خواهد بود و ما ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط سهیلا  | 

 

تنها بودن نعمت بزرگیه همونقدر که دردناکه!

وقتی همه دوستانت اطرافت هستن و تو دلت می خواد تنها باشیِ. بی دلیل دلت گرفته و از هیچ کس هم انتظار نداری که بیاد و دلداریت بده! وقتی با دیدن یه گنجشک که داره رو درخت جیک جیک می کنه دلت پرواز می خواد! وقتی که نه موفق بودن و نه شکست حالت رو عوض نمی کنه! وقتی به خودت نگاه میکنی و میبینی هر چیزی که از ته دل آرزو کردی دراختیارته ولی نمیدونی باهاشون چه کار کنی!وقتی ....

وقتی آخر همه ی اینا میبینی که تو این دنیا فقط خودتی و خودت!

درست تو همین لحظات یه شعله ای گویا روشنت میکنه! یه عشقی که سرتاسر وجودت رو پر میکنه!

بعد پر میشی از یه حس زیبا یه حس شیرینی که همه چیزت رو ازت میگیره و به جاش آرامش میاره! یه آرامش عمیق و مثل یه خواب شیرین!

اونوقته که میخوای دوتا دستات رو بگیری به آسمون و فریاد بکشی و با تنها بی شریک این دنیا بلند بلند حرف بزنی!!

از این لحظات کم گیرمون میاد! همونطوری که خیلی کم یادمون می افته همه چیز از دست رفتنیه! حتی خود ما و این تنهاییها!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:47  توسط سهیلا  | 

 

به ياد مي آوريم و فراموش ميكنيم

لحظه هاي عظيمي را

كه در انتخابشان سهيم بوديم

و به ياد مي آورند و فراموشمان مي كنند

آنان كه هماره

دست آموز اين لحظه ها بوده اند

و .... زندگي ميگذرد

سوار بر بال شاپركهايي كه يك روز _ ما را

يك عمر زندگي مي كنند

مي گذريم از شاهراه بودن

كوله بارمان را پر مي كنيم بی انکه حتی لحظه ای

فرصت ـ زمين گذاشتن اين بار را به خود بدهیم

فرصتي براي نفس كشيدن، فرصتي براي بودن

.

آه دلم، نفسي پر ز آرامش مي خواهد

بي هياهوي داشته ها و نداشته هايم

نفسي، تا كه همراه شود

با قدمهای ـ نرم ـ باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:13  توسط سهیلا  |